- » تیر 1388 (37)
- » مرداد 1388 (18)
- » شهریور 1388 (18)
- » مهر 1388 (4)
- » آبان 1388 (2)
- » آذر 1388 (7)
- » دی 1388 (7)
- » بهمن 1388 (11)
- » اسفند 1388 (6)
- » فروردین 1389 (3)
- » اردیبهشت 1389 (9)
- » خرداد 1389 (4)
- » تیر 1389 (13)
- » مرداد 1389 (25)
- » شهریور 1389 (5)
- » مهر 1389 (2)
- » آبان 1389 (1)
- » آذر 1389 (1)
- » اسفند 1389 (2)
- » فروردین 1390 (5)
- » اردیبهشت 1390 (1)
- » خرداد 1390 (2)
- » شهریور 1390 (2)
- » آبان 1390 (1)
- » بهمن 1390 (1)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
تردید
تردید دلت به جان من درد است
حاشای تمنای وجودم پر غم
برخیز و دگربار به آغوشم آی
تو تک گل نوشکفته ای در دل زارم
بنمای رخت ای گل هستی
راز دل خویش بر تو من بنمایم
تنها رخ تو برای دل ماوا هست
بی تو دل خود همیشه گریان خواهم
در کنج جهان اگر نوایی باشد
خوشتر ز نوای تو به دل نسپارم
برخیز و بیا که دل نوا می خواهد
بی نور دلت دگر چه را می خواهم؟
ﮔﺠﻪ دن ﺻﺒﺤﻪ ﻛﻴﻤﻲ
ﮔﺠﻪ دن ﺻﺒﺤﻪ ﻛﻴﻤﻲ ﻧﺎﻟﻪ ﻟﺮم ﮔﻮﻳﻠﺮی ﻧﺎلان اﻟﻴﻴﺐ!
ﻧﻴﻪ ﻳﺎردﻟﺨﻮراوﻟﻮب ﻗﻠﺒﻴﻤﻲ وﻳﺮان اﻟﻴﻴﺐ!
ﺳﺴﻠﻴﺮم ﻫﻲ ﺑﻴﻠﺴﻴﻦ ﻣﻐﺰﻳﻤﻲ ﺣﻴﺮان اﻟﻴﻴﺐ!
ﺛﺮوﺗﻴﻤﻨﻦ ﮔﭽﺮم ﺗﺎﺑﻮﮔﺠﻪ ﺗﺰﻗﻮﺗﻮلا!
آلاﻫیم آل ﺟﺎﻧﻴﻤﻲ ﻳﺎﻳﺎرﻳﻤﻴﻦ ﺳﻮزﻟﺮینی وربیلمه!
ﮔﺠﻪ دن ﺻﺒﺤﻪ ﻛﻴﻤﻲ ﺷﻌﺮﻳﺎزارام آﻏﻠﻴﺎرام!
ای اوره ﻛﻴﻤﺪی ﺑﻮ ﻗﻴﺰ؟ﻣﺮﻫﻢ دردﻳﻤﺪی ﺑﻮﻗیز!
ﻫﻤﻜﻼﺳﻴﻤﺪی ﺑﻮﻗﻴﺰ٬ﻣﺤﺮم رازﻳﻤﺪی ﺑﻮﻗﻴﺰ!
ﺟﺎده ﻟﺮده ﻗﺎﭼﺎرام ﺗﺎ ﻳﺘﻴﺸﻢ اوزﻳﺎرﻳﻤﺎ
ﺗﻚ اولان وقتیلری ﻧﺎﻟﻪ ﺗﭙﻴﺐ ﺷﻌﺮ دﻳﺮم!
ای ﻓﻠﻚ ﮔﺮدش اﻳﺎم ﻣﻨﻲ ﺗﺰ ﻗﻮﺟﺎدﻳﺮ!
ﺑﻴﺮزﻣﺎن اوﻟﺴﻢ اﮔﺮ ﻣﻦ ﺣﻤﻴﺪم ﻳﺎدﻳﻤﺎ ﻗﺎل!
دلیل منطقی
عادت نیست!
عشق تو به کام من
شکی که به دل داری
از شدت پر دردیست
والله بدون تو
دل ذره نالان است
از کنج نگاهم آه
از حسرت تو مرگ است
راز دل من دانی
شک تو برای چیست؟
آیا تو نمی دانی
«من» بی تو پریشان است؟
این دل که نبود شاعر
از کثرت عشق توست!
والله بدون تو
هر لذت من هیچ است!
به یک بغل نیاز است
به یک بغل نیازاست!
کسی حاضر به پذیرفتن ما نیست ...
مادر،
که چند سال پیش؛ بهترین بغل بود
گفت که دیگر بزرگ شده ای!
آغوش من جای تو نیست
همه می تازند
همه در خوابند
همه می گویند: مزاحم دیرینم
همه در عزای گریه، می گریند
همه نمی بینند
مسافری خسته از دورانم
کسی این مسافر را
در مهمانسرای خود جای نداد ...
دل خسته،
خون گریه
ملول از روز بی درد
به یک بوسه نیاز است ...
با وجود نا امیدی
کسی این لب ناکام را
به کامش نرساند
همین که در نقش و نگارهای پر رنگ
جایی برای رنگ نداشت!
همان روند بی روند
همان رفیق بی رفیق
همان که دردهایش را
به چاه کوفه نیفکند!
و رحم این زمانه را
برای خویش طلب نکرد
هم اکنون که سفرم پایان است
در این امیدم این آخرین مقصد
سرانجام یابد!
سرانجامی بهتر از مرگ!
هر چند که این امید خود
با تمام غصه
با وجود نبود گریه
نا امید از رسیدن به مقصد
سرگردان است ...
هجران
راضیم آنچه خدا می خواهد / این همه شعر و نوا کار تو شد
ضامن رسم اقاقی ها شد / چشم بیمار مرا یاری شد
یادی از عشق قناری هستی / مستی هر شب من راز تو شد
هر دم از نام تو آهی دارم / از نگاهت نگهم راهی شد
مردمان حیرت خود را گفتند / رمز پیروزی من اسم تو شد
ضاربی که بنگارد شعرت / یادی از نام حمید خواهد شد
اشک دل
وقتی از عشق تو آتش بارید
وقتی از روی تو ماهی لرزید
وقتی از چشم تو اشکی غلطید
تو ندیدی این دل
وقتی از دوری تو پرپر شد
وقتی اشک چشمش
همچو باران نم نم، قطره قطره بارید!
دانه های اشکی
به مثال شبنم بی لانه چکید!
پاره شد این کاغذ
صبح شد این شب شعر
خواب از چشم یلان پرپر شد
گفت این دل:
من پر از امیدم
من صبوری دارم،
قد یک دشت وسیع!
قد ماهی، عمق دریا، قد این عشق نفیس!
با همه کم لطفی،
باز در تیرگی کنج نگاه منتظرت می مانم
سوال؟
نمی دانی
ساحلی از دور دست
چشمهایت را پایید!
سوز و سرما، اشک و آه
به زودی، رفتنیست
از دوردست، در کنار ساحل
قایقی دیگر نیست!
حتی دیگر
تک درختی آنجا،
قابل دیدن نیست!
هر روز می گشت شبها
در پی یک نکته
در کنار زنبیل
یک عدد نان گرم
برای راحتی راز خرید!
می دانی،
نفمه های عالم
کلبه های صحرا
بلبلان در دل این دشت سفید
همه از حال توست؟
و همه شان با توست؟
من نمی دانم که
دیگر این دست طبیعت چیست
که برایت خروارها
آدرس می خواند؟
www.headjuice.net
کمک!
از:(ح.یالقوز)
من خرد می شوم آخر
زیر بار سنگین عشق تو
کمک می خواهم!
کمک!
در آب رویاها
غزق می شوم
کمک!
شکست شانه ام
زیر بار سنگین عشق تو
کمک!
ناله هایم غرید
اشک در عزای من گریست
ماهی از آب بیرون پرید
به امید کمک!
من چشم هایم خشکید
از نهایت خنده
خنده های مست کننده
در فراق تو خندیدم
تا بفهمند که می گریم
کمک!
من گلویم خشکید
بس که فریاد زدم
بس که غریدم
بس که نالیدم
کمک!
شاخه های درخت خالیست
لانه گنجشک انگار خبری هست
گنجشک به سویم آمد
با صدای: کمک!
هی داد زدم: کمک!
فریاد زدم: کمک!
تا که خسته شد گلوی من
زود و خوابید و در خواب دید
فریاد می زند: کمک!
و شنیدی فریاد گلوی من
اما
انگار با صدای گریه تو
دشت غرید
و اینبار تو فریاد زدی: کمک!
ح.یالقوز: تخلص بنده که به تازگی بر خود برگزیدم ...
بخوان به نام استاد!
بخوان بنام خسته دل
بخوان که عاشقت می کند نامش
بخوان که هوش از سرت می برد یادش
همان عکس بی آلایشش
نماد عشق و مظهر دیوانگی
نمیشناسد کسی استاد را!
یکی دیوانه تر از خودم
یکی دیوانه تر از خودم
یکی که به آسمان می نگرید
یکی که به حرف ما صدا می داد
یکی که مظلومانه مرد
یکی که پر عشق زیست
همان که در قلبم پرخونم
ترانه هایش جاریست
همان که در رود جاری ذهنم
گذاشت عشق و دیوانگی
همان که جاریست تا بحال
همان که مشت بود و مشت گشت!
و جای پای گرمش خالیست
نبود تا ببیند این عشق
نشد که ببیند این مستی
چشیده بود این سرمستی
به سان پویندگان راه و طریقت عشق
فاش میگویم نامش را
همه میشناسید رسمش را
بله! هموست نیما
همو که اهل یوش بود
همو که سر معرفت و استاد سخن
همو که سعدی و حافظ را مات کرد!
در این شطرنج حرف و عشق
